قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
258
تاريخ الفي ( فارسى )
پس مالك اشتر ، طلحه را و حكيم بن حيله زبير را طوعا و كرها حاضر ساختند و آن امام عرصهء آفاق از نهايت مكارم اخلاق ايشان را تعظيم و احترام تمام كرده فرمود كه : اهل اسلام امامى مىخواهند و هركدام از شما كه بدين منصب رغبت مىنماييد مرا مضايقه نيست . طلحه و زبير جواب دادند كه : با وجود تو ما را چگونه اين آرزو به خاطر گذرد ؟ امّا ابن اعثم چنين آورده كه چون امير المؤمنين عثمان را بكشتند مردمان پياپى به خدمت امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، آمدند و او را گفتند : اى ابو الحسن ، اين مرد را بكشتند ، و از خليفه چاره نخواهد بود ، و غير از شما اهليت اين كار ندارد . اشارت فرماى و رغبت نماى تا با تو بيعت كنيم ، كه آن مرد [ را ] كشته در سراى افكنده ، و [ تا ] با تو بيعت نكنيم او را در خاك نخواهيم نمود . امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، گفت : مرا در اين كار رغبتى نيست و نمىخواهم كه با من بيعت كنيد . يكى از آن قوم گفت : سبحان اللّه ، چرا رضا نمىدهى كه با تو بيعت كنيم ، و حال آنكه مىدانى در كشتن عثمان مصلحتى عظيم بود . امير المؤمنين على گفت : عثمان را ناحق بكشتيد و اين ساعت خون او باطل و ضايع مانده است و كسى نيست كه طلب قصاص كند . در خلافت شروع كردن با چون شما جماعتى مردم چندان كار مرغوبى نيست كه خويشتن را در آن مىبايد افكند . دست از من بداريد و اين كار را از كسى ديگر طلبيد . « 1 » طلحه و زبير حاضرند ، و ايشان اهل اين كارند و يمكن كه رغبت داشته باشند . مردمان گفتند : اگر حال بر اين منوال است ترا با ما به نزديك ايشان بايد آمد تا آنجا اين سخن به هم بازگوييم و در اين كار با يكديگر مشورت نموده به آنچه مصلحت قرار گيرد عمل نماييم . مرتضى على فرمود : چنين كنم . پس برفتند تا در سراى طلحه شدند . طلحه را گفت : اى ابو محمّد ، اين جماعت به نزديك من آمدند و از من مبايعت مىطلبند . مرا در اين كار رغبتى نيست و به اين كار احتياج ندارم . دست بيرون كن تا با تو بيعت كنم . طلحه گفت : اى ابو الحسن تو در اين كار اولىترى و خلافت حق تست ، به حكم سوابق جميله و فضائل بسيار كه تراست و شرف قربت و قرابتى كه با مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، دارى . مرتضى على گفت : از آن مىانديشم كه اگر اين كار قبول كنم و در آن شروع نمايم از جانب تو نزاع و كدورتى ظاهر شود . طلحه گفت : كلّا و حاشا . اى ابو الحسن اين چه سخن است ! و اللّه كه هرگز سخنى نگويم و كارى نكنم كه از آن اندك غبارى بر حاشيهء خاطر تو نشيند . امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، فرمود : اى طلحه بر اين جمله كه گفتى ، عهد كردى و خداى
--> ( 1 ) . على ( ع ) پس از كشته شدن عثمان و اصرار مردم بر بيعت با او طى خطبهاى ( خطبهء 91 ، نهج البلاغه ) مىفرمايند : دعونى و التمسوا غيرى يعنى « مرا واگذاريد و از ديگرى بخواهيد . » اين موضوع سالها مورد بحث مخالفان و موافقان على ( ع ) قرار گرفته است ؛ - شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 349 .